
به او خبر دهید
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا فرشته شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که...نه نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود،آن زمان برسد

نمیگذارم بروی
مگر برای مصلحت نگه ندارم برود
وگرنه ناله می كنم نمیگذارم برود
اگر هوای رفتنش ز سر بدر نمی رود
فرصتی اینفدر كه من جان بسپارم برود
همیشه اشك حسرتم بدرقه ساز راه اوست
نشد كه پیش پای او اشك نبارم برود
بقهر رفتنش ببین كه پا به پا همی كند
مگر ز لج بروی خود هیچ نیارم برود
آن گل تازه را كه دل بهم فشرد و میرود
باری اگر نپژمرد ببر فشارم برود
یار . روان و شهریار از عقبش بسر دوان
غصه مخور دل حزین نمیگذارم برود
اندوهرنگ
میروی ... ،اما گریز چشم وحشی رنگ تو
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت .
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام .
آنچه با من لرزش لب های بی تاب تو گفت .
...
چیست ای دلدار !...این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین ؟
آه ، می لرزد دلم از ناله ای اندوهبار ،
کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین ؟
...
چون خزان آرا گل مهتاب ، رویا رنگ و مست ،
می شکوفد در نگاهت راز عشقی نا شکیب .
وز میان سایه های وحشی اندوهرنگ
خنده می ریزد به چشمت آرزویی دلفریب
.. .
چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار ،
می تراود از نگاهت گریه ی پنهان دوش .
آری ، ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته !
بر چه گریان گشته بودی دوش؟ ... از من وامپدش
...
بر چه گریان گشته بودی ؟...آه ، ای چشم سیاه !
از تپیدن باز می ماند دل خوشباورم ،
در گمان اینکه شاید... شاید آن اشک نهان
بود در خلوت سرای سینه ات یاد آورم
بیاد شهدای شلمچه
علاقه و وابستگی نسبت به والدینم نداشته باشم و حتی از کلاس دوم راهنمایی می خواستم به پدر و مادرم توصیه کنم حداقل از نظر نوع پوشش و لباس پوشیدن خود در خانه کمی بیشتر دقت کنند، اما آن ها به این حرف ها توجهی نشان نمی دهند.
**
غروب شده بود و در بیابانی سوت و کور این جوان حیوان صفت با توسل به زور و تهدید قصد داشت مرا طعمه هوس های پلید خود کند که داد و فریاد راه انداختم و در این لحظه مرد کشاورزی که در همان نزدیکی بود به کمکم آمد و او از ترس رهایم کرد و به سرعت متواری شد.من از پدر و مادرم گلایه مند هستم و دوست ندارم به خانه ای برگردم که شرم و حیا در آن رنگ باخته است. درخور یادآوری است با پی گیری کارشناس اجتماعی پلیس دختر ۱۵ ساله به پدربزرگش تحویل داده شد.درباره این ماجرا نظر یکی از مشاوران مجرب خانواده درمرکز پیشگیری ناجا را جویا شدیم.
وی افزود: در بررسی اجمالی این مسئله باید بگوییم والدین، مسببان اصلی مشکلات فرزندان خود هستند. پس به تمامی پدران و مادران تاکید می کنیم رعایت پوشش مناسب، ادب کلامی و پرهیز از رفتارهای خارج از قاعده و... را در حریم مقدس خانه و خانواده مدنظر داشته باشند و سعی کنند با آگاهی و عشق واقعی، الگوی خوب و شایسته ای برای فرزندان خود باشند و مهارت های زندگی را به آنان بیاموزند.
ایران - گلستان
با نام او که نامش کلید ذرهای بسته است
بی مقدمه
هنوز من آنچه را گفتم درک نکردی وفقط حرفهای تکراری خود راتکرارمیکنی وقضاوت نادرست بطور مثال در مورد زیرنوشته خود اگر کسی این مطلب را به شما بدهد چه حسی بشما رخ خواهدداد؟
**********
آقای از شما سوالی دارم آیا این رسم رفاقت است؟
آیا این رسم دوستی و همصحبتی است؟
آیا این شیوه ی سید است؟
**************
سعی کن قبل از هرنگارشی درمورد انشاء آن قدر تعمل وتعمق کنی قطع یقین مطلب از نگارش پرمحتوابرخوردار خواهد شد:برای اینکار تمرکز وتمرین زیاد لازم است
*********
ایا این معنای .. جوانان ایرانی شایسته ی بهترینها.. است؟
آقای از شما سوالی دارم آیا این رسم رفاقت است؟
آیا این رسم دوستی و همصحبتی است؟
****************
همیشه سعی میکنی با تکرار آنچه در گذشته بوقوع پیوسته بنحو خویش بهره برداری کنی که خود بدترین آفت جسم ، روح ، مخلل تفکرات خوب است
به طور مثال من از شما ایراد بگیرم وبگویم یادتان هست شماسیبتان رابا من تقسیم کردید : که این همان نقطعه ضعف انسان مستعسل است که از هر رشته پوسیده ای آویزان میشود
************
آیا و آیا های دیگر که خجالتم میاید انها را بیان کنم.
*********
در اینجا چه خجالت میکشید من کاربدی کردم یا شما خجالت بایدکسی بکشه که خلاف دستور قران پیامبر عملی مرتکب شده نه من وشما که میفرماید
اذا یحمل الخجول بلااعماللونفسها
***********
به تصویر ذهنی شما از خودم ارج میگذارم و از شما تشکر میکنم وی توانم تصویر ذهنی خودم از شما را بیان کنم
***************
حضرت ثامن الحجج (ع)میفرمایند شما کسی را دوست خود بدانید عیب شما را افزون گویدواز کسی که ازشما تعریف تمجید وثنا میکند او همان دوست اهریمن شاید خود شیطان باشد
****************
ولی میترسم که خدا از من ناراحت شوم و لی می گویم.
*********************
بله خدا وند کسانی را که از روی جهل ستایش کنند دوزخ را وعده داده
ستایش مختص پیامبران امامان ومعصومین ودرکل تمام کاعنات از یکتای واحد است بس ونورانی یگانه است ودرپی آن مرسلین وبرگزیدگان
************
من شما را با چهره ای نورانی در ذهنم می پرورانم و شما را مردی از طرف خدا میدانم که برای راهنمایی من فرستاده شده اید و ...
**************
اینجا کما حدالیقین شیطان شما را منسوخ نموده شرط الزم دادن کفاره وآزاد کردن برده به شما واجب میشود مگر با استغفار خودرا برهانید
****************
از خصوصیات اخلاقی شما میتوانم اشاره کنم به
اعتقاد سرسخت به چیزی که به ان ایمان دارید
مهربانی وصداقت بیش از حد
مردی که به همه میاندیشد به جز خودش
***************
خوب دراینجا یاد آوری میکنم آن مطلب را که چه چیزی از انسان آدم یک انسان کامل میسازد
برای انسان کامل شدن این مسیر مسیری است که پرودگار وعده جنت رادرآن تاکید کرده
واین مسیر جزء وظیفه است وتکیه برآن تکبر است ودوزخ نشان آن
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
خوب این مقدار فکر کنم برایت درسی باشد البته برای من نیز مرشدی تماما"درسم داده وخدایش منشور
با اهل بهشتش کند واز این رو هستکه همیشه میگویم من هنوز کلاس اولم وشاگرد چرا که مرشد به من آموخت شاگردی کن که آنکس که مدعی استادی است ، بدان نشان در قعر چاه هست
***************
یک توصیه برای رهائی از این بهران متوسل شو به قران که همانا هدایت گر است
****************
سید کسی را تنها رها نخواهد کرد
*****************
مهم این است دراندیشه آن باش :که
چگونه دلی را شاد کنی
***************
برای نزدیک شدن به دوست نزدیک ترین راه راانتخاب کن
***********
راه من
**********
راه تو
**********
راه همه جوانان
************
دادرسانی بودن
*************
راه دادرسان
*************
دادرسی به فریادی که همیشه فریاد زد
****************
الله اکبر سید علی رهبر
جانم فدایش
****************
درس اول باکرامات
خرگوش مهربون مدت ها بود که به جنگل مهربونی
کوچ کرده بود ،اما با وجود تلاش های
فراوان هنوز نتوانسته بود
خانهی گرم و ثابتی برای خود و همسر
وبچه های کوچولویش پیدا کند .
با این حال همچنان برای پیدا کردن خانه در جست
و جو و تکاپو بود و از لطف خدا نا امید
نمی شد .در یکی از روز های برگ ریزان پائیزی ،
بابا خرگوشه بعد از جست و جو ی
فراوان ،خسته روی تخته سنگی نشست
تا نفسی تازه کند.با وجود اینکه فصل پاییز
بود و هوا هم رو به سردی می رفت بابا
خرگوشه به شدت عرق می ریخت .
در حال پاگ کردن عرق روی پیشانی اش
بود که روباهی از راه رسید .
_ ای داد و بی داد ،آقا خرگوشه ،
تو چرا اینقدر به خودت سخت می گیری ؟
شنیدم دنبال یه خونه می گردی !
تو جنگل مهربونی به همین راحتی ها نمی شه
جائی برای زندگی پیدا کرد . من رو می بینی
سال هاست که تو این جنگل زندگی می کنم ،
اما هنوز خانه ای مستقل برای خودم ندارم .
خرگوش با من و من جواب داد:
شاید به این خاطر که تا به حال بچه ای
نداشته ای که از ترس سوز و سرما دلت
براش بسوزه و تصمیم بگیری
یه خونه ی گرم و نرم براش پیدا کنی .
روباه جواب داد :نه آقا خرگوشه ،
از نظر من همون خونه های نه چندان
مقاوم و درب وداغون هم غنیمته .
روباه پر رو در حالی که از خرگوش مهربون دور می شد گفت
: راستی خرگوش جان ،یه نصیحت ؛
زندگی خیلی کوتاهه وقتت رو بیش از این
صرف پیدا کردن خونه نکن . برو گوشه ای از جنگل
رو پیدا کن ،دست همسر و بچه خرگوش هات
رو بگیر و اونجا شروع به زندگی کردن کن .
خرگوش مهربون در جواب حرف روباه سکوت کرد و در دل گفت :
خدا جان تو که می دانی بچه های من ،
خرگوشک های نازنینم طاقت سوز و سرما رو ندارند .
کمکم کن تا هر چه زودتر یه خونه ی گرم و نرم براشون پیدا کنم .
اواخر فصل پائیز وقتی خرگوش مهربون
از لا به لای درختان
عظیم جثه با برگ های رنگارنگ عبور می کرد
نگاهش به درختی تنومند افتاد ،که سوراخ بزرگی
در تنه اش ایجاد شده بود شاخ و برگ های
فراوان حفره را پوشانده بود و مانع از دید
و کوچ سایر حیوانات جنگل به سمت آن درخت شده بودند
. خرگوش مهربون کمی جلوتر رفت .
شاخ و برگ ها را کنار زد و وارد حفره شد همه
جای تنه ی درخت را دید و با صدای
بلند شروع به خندیدن کرد . اما بلافاصله به فکر فرو رفت .
از تنه ی درخت خارج شد ،
چند ضربه ای به درخت کهن سال زد و او را
از خواب زمستانی بیدار کرد . خرگوش معصومانه پرسید :
ببخشید درخت پیر می شه بگی اینجا خونه ی کیه ؟
درخت خمیازه ای کشید و پرسید :
من رو از خواب بیدار کردی که این سؤال رو از من بپرسی ؟!
خرگوش گفت : خواهش می کنم
درخت پیر بهم بگو جوایش برام خیلی مهمه .
درخت از لحن مهربانانه ی بابا خرگوشه
خوشش آمد و گفت :
تنه ی من خانه ی کسی نیست مدت هاست
که متروک و خالی از حیوان است
_ (خرگوش بوسه ای به تنه ی درخت زد و گفت :)
اجازه میدی من و همسر و بچه هام زمستون رو تو تنه ی تو بگزرونیم ؟
درخت کهن سال کمی سکوت کرد و بعد گفت :
باشه قبول فقط باید قول بدید
که زیاد ورجه وورجه نکنید
چون دیگه حوصله ی بیدار شدن از
خواب ناز رو ندارم .خرگوش مهربان چشمی
گفت و رفت .مدتی نگذشت که به همراه همسر
و بچه هایش وارد تنه ی درخت شد .
همگی با همکاری هم داخل درخت
را تمیز و مرتب کردند . تنه ی درخت با تلاش
خرگوش ها به خانه ای گرم و نرم تبدیل شده بود .
همان گونه که خرگوش مهربون همیشه آرزوی
داشتن آن را داشت .زمستان از راه رسیده بود و.
دانه های سفید برف روی
شاخه های درختان را پوشانده بود .
در یک روز سرد زمستانی وقتی که همهی
حیوانات جنگل به لانه هایشان پناه برده بودند
و خرگوش ها به خواب خرگوشی فرو رفته بودند ،
بابا خرگوشه با صدای برخورد تکه های سنگ با تنه ی
درختی که حالا دیگر خانه شان بود از
خواب سبکش بیدار شد و از حفره ی درخت خارج شد .
_ (با تعجب پرسید : )اِ...
آقا روباهه شما تو این فصل سال ،
تو این سرما ،اینجا چه کار می کنید ؟!
_ (روباه نگاهی به اطرافش انداخت و پرسید :)
خونه ای که پیدا کردی گرم و نرم هست ؟
_ (خرگوش خمیازه ای کشید و جواب داد :)گرم و نرم و جادار .





